الغزالي

17

كيمياى سعادت ( فارسى )

الا لَه الخَلقُ و الأَمر [ 1 ] ، و عالم خلق جداست و عالم امر جداست . هر چه مسافت و مقدار و كمّيّت را به وى راه بود ، آن را عالم خلق گويند ، كه خلق در اصل لغت به معنى تقدير بود . و دل آدمى را مقدار و كمّيّت نباشد ، و براى اين است كه قسمت‌پذير نيست ، كه اگر قسمت‌پذير بودى ، روا بودى كه در يك جانب وى جهل بودى به چيزى ، و در ديگر جانب علم هم بدان چيز ، و در يك حال هم عالم بودى و هم جاهل ، و اين محال بود . و اين روح با آنكه قسمت‌پذير نيست و مقدار را به وى راه نيست ، آفريده است . و خلق آفريده را نيز گويند ، پس بدين معنى ، از جملهء خلق است ، و بدان ديگر معنى از جملهء عالم امر است نه از عالم خلق ، كه عالم امر عبارت از چيزهاست كه مساحت و مقدار را به وى راه نبود . پس كسانى كه پنداشتند كه روح قديم است ، غلط كردند ، و كسانى كه گفتند عرض است ، هم غلط كردند ، كه عرض را به خود قيام نبود ، و تبع بود ، و جان اصل آدمى است ، و همه قالب تبع وى است ، عرض چگونه باشد ؟ و كسانى كه گفتند جسم است ، هم غلط كردند ، كه جسم قسمت‌پذير بود و جان قسمت‌پذير نبود . اما چيزى ديگر هست كه آن را روح گويند و قسمت‌پذير است ، و لكن آن روح ستوران را نيز باشد . اما اين روح ، كه ما آن را دل مىگوييم ، محل معرفت خداى - عزّ و جلّ - است ، و بهايم را اين نباشد . و اين نه جسم است و نه عرض ، بل گوهرى است از جنس گوهر فريشتگان . و حقيقت وى بشناختن دشخوار است ، و در شرح كردن رخصت نيست . و در ابتداى رفتن راه دين ، بدين معرفت حاجت نيست ، كه اول راه دين مجاهدت است . و چون كسى مجاهدت به شرط بكند [ 2 ] ، خود اين معرفت وى را حاصل شود بىآنكه از كسى بشنود . و اين معرفت از جملهء آن هدايت

--> [ 1 ] ( قرآن ، 7 - 54 ) ، آگاه باش كه آفرينش و فرمان خداى راست . [ 2 ] به شرط ، از روى شرط .